میرنـامه(رمان ها)

3 اسفند 1400

داستان نـگارش بانو و پرستار

سال 86 بود و من سرپرست یک کارگاه ساختمانی بودم در منطقه دروس، همان سالهایی که همچون یک زندانی در سلول انفرادی خودم را میدیدم […]
3 اسفند 1400

دلنوشته های یک نویسنده آشپز

روز خواستگاری مادرم رو به همسرم گفت: دخترم هادی اگر بخواهد یک نیمرو درست کند حتماً آشپزخانه را آتش میزند. و راست میگفت همینطور بود […]
3 اسفند 1400

رمان روسپی و فیلسوف

همیشه نظرم این بوده و شاید همیشه این باقی بماند که هر کس در حوزه کسب و کار خود وقتی با تمام وجود به آن […]
3 اسفند 1400

شاعر توالت ها

زمانی که در مجتمع شاپرک من مدیر داخلی شهربازی مهارتی حرکتی هفت خان بودم و به عنوان عمو هادی با بچه ها و مامان و […]