Untitled-6png (1)

بنویــس

Untitled-10 (1)

بخــوان

Untitled-5 (1)

به خود آ

Untitled-8png

برقــصا


آخرین کارگاه های بارگذاری شده



درباره
میرهادی


وقتی مسئول راه اندازی این سایت از من خواست برای بخش درباره من مطلبی بنویسم به قدری عذاب کشیدم و سخت بود که حد نداشت. نمیدانستم باید درباره خودم چه بگویم پس قلم بر کاغذ گذاشتم و نگاشتم:


من میرهادی هستم

از طایفه سیدموسوی...

 


همراهان
میرهادیسم

خانم ح،م از افغانستان

دل نوشته شخصی


من از خود مینویسم دختری در قفس دختری در آرزوی یک روز آزادی ۲۰ سال در قفسی زندگی کردم زندان بهتر از این قفس بود آرزو داشتم توی زندان بودم نه تو این قفس قفسی که باعث شد از همه چی عقب بمونم توی بچه گی به سن کهولت رسیدم درحالیکه بهترین نتایج رو میگرفتم کلاس ۶ بودم منو از مدرسه بیرون کردن گفتن بسه تا همینجا اینکه میتونی اسم خودت رو بنویسی کافیه بعد اینگه از مدرسه بیرون شدم همونجا بود که من به سن‌کهولت رسیدم و در قفس گرفته شدم بچه گی منو گرفتن و اجازه بیرون شدن از منزل رو هم نداشتم باید همیش در خونه میبودم و منم تابع امر تا امروز در خونه نشستم و صدا بلند نکردم چون حق صدا بلند کردن را هم نداشتم اگر صدایم را بلند میکردم سرکوپ میشدم باورش سخته اما من ۲۰ سال در در یک خانه‌ زندگی کردم نه بیرون شدن نه تعطیل نه سفری فقط آشپزی کن و خونه تمیز کن لباس بشور اتو کن چون دختری حق نداری حرف بیاری هر آنچه مرد ها میگن باید بگی بله درحالیکه بیش از ۸ سالم نبود این همه را پذیرفتم ولی بعد از سن ۲۰ سالگی دوباره بچه درونم زنده شد و گفتم باید تو این قفس من خودم را بسازم آغاز کردم جستجوی کلاس های آنلاین رو اونم پنهون از خانواده درآمدی هم نداشتم تنها درآمدم ۱۰۰۰ افغانی در یک ماه بود باید اون یک هزار افغانی را هر آنچه به دختر لازم اس بگیرم درحالیکه اگه میخواستم پیراهن کنم اون یک پیراهن میشد میموند روسری به ماه بعد منتطر میموندم تا ماه دگه بیاد بتونم اینبار روسری رو خرید کنم ماها منتظر میموندم لباسی که دوس دارم رو تکمیل کنم هر کلاسی که ثبت نام میکردم با کلی شرمندگی میگفتم منو رایگان تو کلاس تون بپذیرید من درآمدی ندارم اما خیلی هاشون خدا ازشون راضی باشه منو تو کلاس هاشون رایگان میپذیرفتن چون نمیتونستم به خانواده بگم من درس میخونم باید هزینه کنم چون اونا منو تو بچه گی بیرون کردن از مدرسه و نمیخواستن ادامه بدم خوشنویسی را آموختم گفتن چرا مینویسی درحالیکه الان کسی خیلی از قلم و کاغذ استفاده نمیکند تو چرا خوشنویسی رو انتخاب کردی گفتم میخواهم درد و رنجی که دیدم رو با زیبایی هر چه تمام بنویسم و امروز به خودم‌افتخار میکنم توی قفس تونستم‌خودم رو بسازم من از طالبان حراسی نداشتم چونکه با بدتر از طالب زندگی میکردم

سعیده مرادخانی , از تهران

دل نوشته شخصی


درخت، سبزی و طبیعت از ابتدای آفرینش انسان با ما دمخور بوده اند. زندگی بدون آنها در ذهن نیز آدمی را می ترساند. همان طور که پیشینیان برای ما کاشته اند، ما نیز این وظیفه را در قبال کائنات داریم. و این لطف را به آیندگان. نام شان را نمی دانیم. نه نیاکان و نه فرزندان را. اما این انرژی مثبت در هستی از ما یادگار می ماند. همین ما را بس که حال دلمان را خوب کند. حال دل تان کوک!

لیلا قربانقلی , از تهران

دل نوشته شخصی


زندگی زن زیبایی است که هر روز به ضیافت شبانه دعوت می شود با غروب خورشید چادرش را سر می کند چادری که پر است از نگین های نقره ای با صورتی چون ماه می رقصد رقصی پر شکوه من سایه اش را بارها روی دیوار شهر، دیده ام زنی سرزنده که با طلوع چشم نواز از نو شروع می کند رقص و پایکوبی اش را من این شادی را در موج های خندان دریای نیلگون و لای برگ های بازیگوش درختان به هنگام پیچش باد جشن و سرور ماهی ها در جریان رود دیده ام خبر این خوشی را پرواز شاپرک های زیبا از پیش داده اند و من میهمان چند روزه ی این بزم شاهانه ام میخواهم ساز زندگی را زیباتر بنوازم تا هر روز برایم عاشقانه برقصد ممنونم از لطف شما 🙏🌹

مهربان بیابانی

دل نوشته شخصی


اسمش بود سوزی بوکسور ، اشتباه نکنید کلاس بوکس نمی‌رفت نقص عضو مادرزادی داشت تمام انگشتهاش مشت شده بود و بخاطر اینکه خجالت می‌کشید یک جفت دستکش بوکس میپوشید تا انگشتهاش معلوم نباشه ، همیشه اخمو‌بود ، ابروهای پیوسته داشت و به همه زیر زیرکی نگاه میکرد ، وقتی باهاش حرف می‌زدی به تندی بهت جواب میداد و احساس میکردی هر لحظه ممکنه یک مشت جانانه نصیبت بشه ، دوستای زیادی نداشت ، آخرین بار که میخواست به بهترین دوستش محبت کنه راهی بیمارستانش کرده بود، دوستش تو نور آفتاب وقتی پلک هاش باز و بسته میکرد و نور از لابلای مژه هاش به عنبیه خوشرنگش می‌رسید واقعا دیدنی شده بود ، میخواست صورت زیباش نوازش کنه که دستش در رفت خورد پای چشمش ، بیشتر وقتها ظاهر خشنش حفظ میکرد ، میترسید به دیگران آسیب برسونه همیشه حالت دافعه ایجاد میکرد تا کسی بهش نزدیک نشه ، معمولا چای عصرش هورت می‌کشید ، هیچی به هیچ کسی تعارف نمی‌کرد ، چون اگر اونا متقابلاً چیزی بهش تعارف میکردن نمیدونست باید چطور برداره که چیزی خراب نکنه یا نریزه . با اینکه کلاس بوکس نرفته بود اما مشت هاش واقعا سنگین بود یکبار یکی از همکارانش از دست یک مزاحم نجات داده بود و با مشت های سهمگینش دمار از روزگارش در آورده بود و همه براش کف میزدن و یک صدا فریاد میزدن سوزی بوکسور قهرمان ، سوزی بوکسور قهرمان نمیدونست از این اسم مستعار ناراحت بشه یا خوشحال ، سعی میکرد بیشتر سوپ یا مایعات بخوره چون ظرف بین دو دستش قرار میداد و به راحتی با یک حرکت به داخل دهانش سرازیر میکرد و سر می‌کشید ، اشتهای خوبی داشت و خیلی سریع غذاش تموم میشد ولی لاغر اندام بود بس که حرص و جوشی بود گوشت به تن نداشت ، دل مهربونی داشت بر عکس ظاهر خشنش و دستکش های قرمزش ، وقتی می‌خواست در باز کنه با مشت و لگد باز میکرد ، دعوا نداشت اما اینطوری به نظر می‌رسید. یکبار وقتی خیلی احساساتی شده بود دوستش دستهاش گرفته بود تا به خودش آسیب نزنه اما تا غافل با کله ضربه محکمی به دوستش زده بود ، مشکل بزرگ دیگه ای که داشت این بود که برای عذر خواهی در دایره لغاتش کلمه ای گنجانده نشده بود و کلا طلبکار‌‍ طلبکار بود ، اما دل رعوفی داشت

پریسا رودانی , از تهران

دل نوشته شخصی


از روزی که رفتی،هر روز غمگین تر و تنها تر می‌شدم. در اعماق خویش غرق شده بودم. خسته از هر لحظه و از هر کس،درمانده بین حالتی از خواب و بیداری. تمام عکس‌ها و خاطراتت را جمع کرده بودم تا،ویران تر نشوم از نبودنت. اخ از نبودنت.. یک روز بی هوا شیشه ی عطرت جلوی چشمم نمایان شد. بوی عطر تنت که همه جا پیچید. انگار که تو هستی. تمام تو اینجاست. ناخودآگاه تمام عکس‌ها و یادگارانت را آوردم،گذاشتم پیش چشمم. نگاهت،لبخندت پر مهرت. همه همراه با حسرتی عمیق زنده شد. یادم آمد که چقدر دوستم داشتی. چقدر آن زمان ها بزرگ بودم و دنیا برای خواسته هایم کوچک. باز احساس کردم همان‌قدر دوستم داری، بازجهانم بزرگ و آسمانم  ابی تر شد. احساس کردم هزار بار زیبا تر از قبل شده ام. صدای مهربانت توی گوشم‌پیچید. لحن گرم و مهربانی که همیشه در گوشم زمزمه می‌کرد، که فقط خودت میتونی حال خودت و دلت رو خوب کنی.اونوقته که خوشبختی قربون چشمهای قشنگت بشم.! دوست دارم مادر یادت به خیر🖤

امیر عبدالهی , از تهران

دل نوشته شخصی


حالِ جهانمان بد است .. نمیدانم شاید از اینکه "جانمهان" خطابش کنیم ، آزرده شود .. چرا ؟! زیرا قصوری نبوده که از بشر عجیب الخلقه سر نزند . شرک و اموری بطلان را به اوج ، ظلم و کبر را به عرش و ستیز و جدل را به سر حدّات رسانده ایم . قطع به یقین این ما بودیم که از اصل ماندیم و فرع را اصل جلوه دادیم . اصل گرم شدنِ دستان ِکودک درکنار شومینه ِ چهار دیواری دنج بود و فرع کنار اگزوز اتوبوس . امروزه بازار انسان های به ظاهر خردمند شناختگرا بسیار داغ است ولی به گمان من گور پدر هر مکتب یا شخص عرفانی (شناخت دروغین ) که میگوید اصل گرم شدن است .. نمیدانم طفلک به ثمره کدامین گناه طمع دوزخ را مزه میکرد نتیجه دیدن هزاز و تشویش های جهانی ،فهم این بود که سیلی های آتشین جهنم همیشه سوزان است ، چه بسا این سوختن روی گونه کودک کاری از سرما باشد .. [ع]

سعیده مرادخانی , از تهران

دل نوشته شخصی


زندگی چیست ؟ پویایی، شگفتی و تلاش. یعنی که هر وقت زمین خوردی، بدانی در تو پتانسیل دوباره برخاستن را دیده است. یعنی شکست بده روزگار را با پویش شادی و در لحظه بودن، در حالی که اندوه در وجودت جا خوش کرده است، چونان دردی شراب. وگرنه به خودت مدیونی و باخته ای.

امیر عبدالهی , از تهران

دل نوشته شخصی


جوانی مان تار شد .. نمیدانم تار شد یا تارش کردند.. بی گمان خاطرات تعریفی ما بس شنیدنی تر است از خاطرات ازل تا به حالا.. آن لحظه را تجسم میکنم که نمیدانم در کدام چهار دیواری در نمیدام کدام زاویه این کره خاکی به دیوار سرد پشتم تکیه دادم و شرح میدهم دوران نکبت بار جوانی ام را برای دختر سپید روی ای که کنارم نشسته، نوه ام را میگویم میشنود و میگوید : "چقدر فلاکت زده بوده اید بابا جان " این را در دلش میگوید ولی من آن را میشنوم، بسیار واضح.. * این خزعبلات آهن‌ربایی اند که گاه گاه فکرم را چنان به خود میکشد که فراموش میکنم نکبت اکنون را .. خنده ام میگیرد ، خنده ای مضحک که مو به تن آدمی سیخ میکند (هاه هاه) به این میخندم که 50 و اندی سال دیگر صیقل خورده ای هستم که شکر می کند نفس کشیدنش را.. یک رامِ مطیع .. راضی به هر ستم از جانب هر جناح .. ولی به راستی آیا این نکبت باید 50 و اندی سال به طول بی انجامد ؟! [ع]

دل نوشته های استاد میرهادی را
در بخش دنیای میرهادی بخوانید